خرید بک لینک

مامانم با دیدن تقلای من برای پاس کردن امتحان ها و غرق شدن نا امیدانه در کتاب ها برای یاد گرفتن لحظه آخری از توی شبکه های اجتماعی برایم خواند: "همانا اگر در طول ترم لای کتاب را باز نکنید آخر ترم کتاب لای شما را باز می کند!" نمی خواهم وارد این قضایا شوم که این جمله چه قدر انحراف آمیز است ولی به شکل عجیبی در طول این چند هفته همزات پنداری عجیب با آن پیدا کرده ام. همزات پنداری که قرار است تا دو هفته دیگر هم طول بکشد!

برچسب: نویسنده: امیر موسوی‌پور تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 16:10

اول کار قبولم نکردند. نشستم ور دل مامانم و تا مدت ها غصه این را خوردم که ردم کرده اند، که توانایی اش را نداشته ام، که بی عرضه بوده ام. بعد از مدتی اما بهم فرصتی داده شد و من دو دستی آن را چسبیدم. بهش به چشم عشق زندگیم و مسیری که باید طی کنم نگاه می کردم. صبح زود از خانه بیرون می زدم و وقتی هوا تاریک می شد به خانه بر می گشتم. پشت میز نشستن، خبرگزاری ها را خواندن، تلفن زدن به این مدیر و آن مدیر، رفتن از این سوی شهر به آن سوی شهر شده بود همه زندگیم. استرس نوشتن خبرها توی کافی نت و از آن طرف هم هر شب کابوس خبرهای روز بعد را دیدن روزگارم را سیاه کرده بود. رئیسم و همکارانم تحقیرم می کردند، حقوقم خیلی کم بود. همه را تحمل کردم. به خودم گفتم بهتر از هیچی است. به خودم گفتم روزی نتیجه می دهد. از همه سن و سالم کمتر بود، هنوز حال و هوای بچه مدرسه ای ها را داشتم، به جای اینکه مثل هم سالانم بروم سراغ درس و دانشگاه، همه این ها را کنار گذاشتم و روز به روز تمام وجودم را صرف سرزنش کردن خودم به خاطر خراب کردن خبرهایم کردم. درس چه اهمیتی داشت؟ اما هیچ وقت خوش حال نبودم. تمام خاطره ام از بهترین سال های زندگیم، در هجده و نوزده سالگی، شد خلاصه ای در این جمله "دورانی که هیچ وقت خوش حال نبودم." تا اینکه روزهایی رسید که دیگر دلم نمی خواست شب ها به صبح برسد که مجبور باشم دوباره برگردم سر همه این کارها، از خبر

برچسب: نویسنده: امیر موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 7 دی 1396 ساعت: 20:50

هر کسی توی زندگیش توی مواقعی سر دو راهی هایی قرار می گیره و در نهایت یکی رو انتخاب می کنه. منم چند سال پیش سر یکی از همین دو راهی ها تصمیم هایی گرفتم که کلا مسیر زندگیمو عوض کرد. هنوز نمی تونم قضاوت کنم که کارم درست بود یا اشتباه. یعنی فکر می کنم حداقل باید ده سالی بگذره و بعد اون زمان با توجه به کم و کیف زندگیم بفهمم مسیرهایی که رفتم خوب بوده یا بد. توی هفده هجده سالگی به جای اینکه به فکر درس و دانشگاه رفتن باشم زندگیمو گذاشتم روی شغلی که فکر می کردم می تونم اساس زندگیم قرارش بدم. خبرنگار شدم و بیشتر از دو سال از صبح زود تا شب دنبال خبر دویدم و چیزی که توی این سال ها به دست آوردم پول نبود، بیشتر تجربه بود. با آدم هایی بزرگ تر از سن و سالم سر و کله زدم، فهمیدم توی این دنیا پول در آوردن و ساختن زندگی چه قدر سخته، مردمو شناختم و مجبور شدم بر خلاف انروا طلبی ذاتیم خودم رو به بیشتر بودن توی اجتماع وقف بدم. با این حال، کم کم به این نتیجه رسیدم که با ادامه دادن این مسیر نمی تونم به هدف هایی که توی زندگیم برای خودم دارم برسم. فکر کردم این شغل وقت و انرژیمو می گیره و ذره ای منو به آرزوهام نزدیک نمی کنه و دلم نمی خواست وقتمو هدر بدم. به همین دلیل چند ماه قبل با تصمیم قطعی بر اینکه دیگه هیچ وقت برنگردم شغلمو رها کردم. الان سال دوم دانشگاهم و همین طور که سرگرم درس هام هستم به چیزای زیادی فکر

برچسب: نویسنده: امیر موسوی‌پور تاريخ: دوشنبه 4 دی 1396 ساعت: 23:42

صفحه بندی